محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1637
تاريخ الطبرى ( فارسي )
قاسم گويد : عمر از صرار تا اعوص سپاه را بدرقه كرد آنگاه در جمع كسان به سخن ايستاد و گفت : « خدا براى شما مثل زده و سخن آورده كه دلها را با آن زنده كند كه دلها در سينه ها مرده است تا خدا آن را زنده كند . هر كه چيزى مىداند از آن سود گيرد . عدالت را نشانه ها و نمودارهاست ، نشانه هاى آن حياست و بخشش و تساهل و نرمش ، و نمودار آن رحمت است . خدا براى هر كارى درى نهاده و براى هر درى كليدى آماده كرده ، در عدالت عبرت آموختن است و كليد آن زهد است ، عبرت آموختن ياد مرگ كردن است و از مردگان سخن آوردن و آمادگى براى مردن و پيش فرستادن عمل ، زهد ، حق از كسان گرفتن و به صاحب حق دادن است كه در اين باره محاباى كس نكنى . بايد كه به مقدار كفاف قناعت كنى كه هر كه به مقدار كفاف قانع نباشد ، هيچ چيز او را بى نياز نكند . من ميان شما و خدايم اما ميان من و خدا هيچ كس نيست ، خدا مرا مكلف كرده كه دعاها را از او بگردانم . شكايتهاى خويش را پيش من آريد و هر كه نتواند ، پيش كسى برد كه بما برساند تا بىدرنگ حق وى را بگيريم . » آنگاه به سعد گفت حركت كند و گفت : « وقتى به زرود رسيدى آنجا توقف كن و در اطراف آن پراكنده شويد و كسان را بخوان و مردم دلير و صاحب راى را كه نيرو و سلاح دارند برگزين . » محمد بن سوقه گويد : مردم سكون با نخستين گروه كنده به سالارى حصين بن نمير سكونى و معاويه بن خديج گذشتند كه چهار صد كس بودند ، عمر جلوى آنها را گرفت و جوانان دلم سباط را با معاويه بن خديج ديد و روى از آنها بگردانيد و باز روى بگردانيد چندان كه به دو گفتند : « چرا با اين قوم سر گرانى . » گفت : « از آنها ، تشويش دارم ، هيچ يك از اقوام عرب بر من نگذشتهاند كه ناخوشايندتر از اينان باشند . » آنگاه گفت حركت كنند . بعدها نيز عمر پيوسته از آنها به بدى ياد مىكرد و مردم از راى عمر در بارهء